پدری که دخترش را معامله کرد!


من و پریدخت همبازی بودیم. اون ۱۳ ساله و من ۱۵ ساله بودم. اغلب خونه هم بودیم. پدرم افسر ارتش بود. پدر پریدخت گرچه ارتشی نبود اما با خانواده های ارتشی حشر و نشر داشت. آخر هفته هامون رو در باشگاه افسران می گذروندیم.

 

پریدخت  مادرش را از دست داده بود. پدر خیلی پیری داشت. پدرش تو باشگاه چشمش دنبال خواهر زیبا و جوان یک جناب سرهنگ بود. سرهنگ راضی نبود ولی پیرمرد آنقدر سماجت کرد تا بالاخره با هم ساخت و پاخت کردن. یک معامله شوم! پدر پریدخت  با خواهر سرهنگ ازدواج کرد و سرهنگ ۳۶ ساله هم پریدخت را خواستگاری کرد. بیچاره پریدخت ۱۳ ساله را بردن لباس عروس تنش کردن و عقد جناب سرهنگ شد.

طفلک بعد از عقد هم نمی دونست چه خبره! عروسکش را برداشت و به خونه ما دوید. اما خیلی زود اومدن و بردنش. تا مدتی باز همبازی بودیم و هنوزم برامون لباس های شیکی مثل هم می خریدن و به جشن های باشگاه افسران می رفتیم. از پچ پچ بزرگترها می شنیدم که از همبستر شدن با سرهنگ طفره میره. دیگه دل و دماغ بازی نداشت. اغلب یواشکی خونه ما میومد و  با وحشت از بزرگتر ها در مورد زناشویی سوال می کرد. بالاخره یه شب با زور و کتک های سرهنگ مجبور به رابطه میشه و تا سالها با خشونت و اجبار این رویه ادامه داشت. 

بعدها به تهران اومدیم و هم را گم کردیم. سالها بعد از جنگ همبازی دوران کودکیم را پیدا کردم. چهار فرزند بزرگسال داشت و از سرهنگ جدا شده بود. ولی برای بودن با فرزندانش گاه در خانه آنها می موند. پدر خودخواه پریا مُرده بود و نامادری جوان و شور بخت پریدخت از دستش خلاص شده بود. نوروز به دیدنشون رفتیم. سرهنگ حالا پیرمرد نحیف و بد اخم و مریضی بود که عمرش را تو یه اتاق در بسته می گذروند. پریدخت درآستانه سالمندی هنوز زیبا و دوست داشتنی بود. خوش مشرب بود با شوخی های مملو از نفرت، سرهنگِ به قول خودش دیکتاتور را تمسخر می کرد. بالاخره سرهنگ بد خُلق در اثر کهولت مُرد.

بچه ها سر خونه زندگیشون رفتن و پریدخت تازه داشت یک رابطه دلخواه را تجربه می کرد. اما دچار بیماری قلبی شده بود و اغلب نفس تنگی داشت. خشونت های زندگی مشترک اجباری و مرارت های مالی بعد از جدایی اونو از پا درآورده بود. او همین سالهای اخیر در سن 82 سالگی و در اثر ایست قلبی درگذشت.