فرزند طلاقی که قربانی امیال پدر و مادر شد!


 متأسفانه چند سال قبل پدر و مادرم به خاطر دخالت هاي بي جاي مادربزرگ و عمه ام از همديگر جدا شدند و قرار بود عمه ام مرا مثل بچه هاي خودش بزرگ کند. اما او خيلي زود خسته شد و پس از ازدواج مجدد پدرم ناچار شدم به زندگي با نامادري بي عاطفه ام تن بدهم. 

پدرم درگير کارهاي خودش بود و نامادري ام نيز که چشم ديدن مرا نداشت از نظر روحي و رواني آزارم مي داد و من از کودکي طعم تلخ تنهايي و بي محبتي هاي اين زن را چشيدم و صدايم در نيامد.

من از ۱۳ سالگي با پسري جوان ارتباط مخفيانه برقرار کردم. قرار بود او به خواستگاري ام بيايد و فرشته نجاتم باشد. اما اين پسر حقه باز پس از سوء استفاده هاي زياد رهايم کرد و رفت. 

اين شکست عاطفي نيز برايم خيلي سنگين بود و با باوري نادرست از ۲ سال قبل به حرف هاي چرت و پرت جوان ديگري دلبسته شدم که با حيله و نيرنگ مرا به دام مواد مخدر انداخت و الان مدتي است که وابستگي شديدي به شيشه پيدا کرده ام.متأسفانه اين پسر فريبکار زمينه ارتباط نامشروع من و يکي از دوستانش را هم فراهم کرده است و الان در شرايط اسف باري قرار گرفته ام که هيچ اميدي به آينده ام ندارم.

 پدرم و همسرش زندگي نسبتا خوبي دارند و سرگرم بزرگ کردن فرزندشان هستند. مادرم نيز ازدواج کرده است و يک دختر ۳ ساله دارد. او هر وقت مرا مي بيند مقداري پول داخل کيفم مي گذارد و با ترس و لرز مي گويد زودتر به خانه پدرت برگرد که شوهرم تو را نبيند و… .

مادربزرگم و عمه ام نيز که اين آش را براي زندگي ما پخته اند گرفتار مشکلات زندگي خودشان هستند و مي گويند در اين زمانه هر کس بايد گليم خودش را از آب بکشد و حوصله ندارند به درد دل من گوش بدهند. تازه هر موقع حرفي به ميان مي آيد آن ها مي گويند ما نمي خواستيم پسرمان، مادرت را طلاق بدهد و فقط قصد داشتيم کمي سختگيري کنيم تا او ادب بشود، اما آن زن… طلاقش را گرفت و ازدواج کرد.

نمي دانم گناه من چيست که بايد به اين سرنوشت تلخ دچار شوم؟ کاش پدر و مادرم مي دانستند راه درست زندگي شان چيست و آتش دخالت هاي ديگران کانون خانواده ما را خاکستر نمي کرد.