ای کاش به حرف پدرم گوش می دادم


اصرار داشت با هم قرار ملاقات بگذاریم، موضوع را به مادرم اطلاع دادم و
اولین قرار ملاقات را در حالی گذاشتیم که مادرم نیز حضور داشت.
نادر شاکی شده بود ومی گفت : چرا مادرت را
با خودت آورده ای.وقتی با رفتار محبت آمیز مادرم روبه رو شد نظرش تغییر کرد.
از آن روز به بعد در حضور مادرم همدیگر را
می دیدیم.حتی یک بار هم وقتی پدرم سر کار بود مادرم غذا درست کرد و او به خانه ما آمد.
نادر درباره خانواده اش دروغ های جور
واجور تحویل مان داده بود.ولی هرموقع صحبت از خواستگاری وسط می آمد طفره می رفت و
بهانه ای جور می کرد . بالاخره یک روز نادر و خواهرش برای خواستگاری به خانه ما
آمدند . پدرم که می گفت چون خانواده این پسر همراهش نیستند.
مخالفت شدید خود را اعلام کرد. او می گفت:
آدمی که روی دستش آثار خالکوبی، و ریخت و قیافه و آرایشش زنانه باشد مرد زندگی
نیست.
من و مادرم حرف پدرم را قبول نداشتیم.
مادرم معتقد بود چون خودش یک ازدواج اجباری را تجربه کرده است، من باید به خواسته
دلم برسم.
اختلاف های ما با پدرم شروع شد. از طرفی
نادر می گفت: پدرم برای نظر من هیچ احترامی قایل نیست و نمی گذارد با هم ازدواج
کنیم.او پیشنهاد داد با هم فرار کنیم
تا بتوانیم به خواسته دلمان برسیم . مانده بودم چکار کنم.بالاخره عقلم را زیر پا
گذاشتم و به خواسته اش تن دادم. ما فرار کردیم و به مشهد آمدیم.
به یک مسافرخانه رفتیم ،می خواستیم اتاقی
کرایه کنیم که موضوع لو رفت و دستگیر شدیم.
پدر و مادرم آمدند. مادر و پدر نادر هم
آمدند. آن ها می گویند پسرشان اهل زندگی نیست، به مواد مخدر اعتیاد دارد و یک بار هم ازدواج نافرجام داشته
است.من و مادرم به اشتباه خود پی برده ایم.ای کاش از همان اول به حرف پدرم گوش می
دادیم.